خرید بک لینک

درباره سایت

 نقاشی وعکس

با سلام خدمت شما از اینکه وبلاگ من رو جهت بازدید و به اشتراک گذاری نقاشی و عکس هاتون انتخاب کردید ممنون اشما میتونید عکس ها و نقاشیهاتون رو در این وب به اشتراک بگذارید welcom to my web

امکانات وب

 

داستان جالب نشان شخصیت

داستان جالب نشان شخصیت,داستان آموزنده شخصیت

 

 مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

 پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟


سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید: احمق، راهی که به پایتخت می رود کدامست؟


هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.


مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: برای چه می خندی؟


نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.


مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

 

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟


نابینا پاسخ داد: « رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

برچسب: نویسنده: ریحانه اسلامی تاريخ: پنجشنبه 20 تير 1392 ساعت: 22:12

صفحه بندی